این روزا خیلی درگیر این ترانم...
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه ی آرزوها با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستارۀ منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم.
عجیب نیست
در فنجان قهوه هم خلاصه می شوم
در شکل های معلول
و اسمی داغ که می ماسد توی دهانم
یاد گرفته ام دروغ بگویم
یا چیزی شبیه به شعر
و زیرش را امضاء نکنم
شاید پیدا شوی در خراشیدگی هایم !
«
شعر از سارا»






اردیبهشت 1387