تو فصل گلابی چینی باغبون شروع می کنه به چیدین گلابیا می بینه که یه گلابی تک و تنها وسط درخته اونو می چینه و می ذاره توی صندوق کنار بقیه ی گلابیا صندوقای گلابی رو سوار وانت می کنه و می بره که بفروشه توی راه ماشین می ره روی دست انداز . گلابی از توی ماشین می افته بیرون روی آسفالت گلابیه شروع می کنه به دویدن بدنبال ماشین وهی داد می زنه: «صبر کنین گلابیا...وایسین منم بیام ... آی گلابیا صبر کنین ولی هر چی می دوه به گلابیا نمی رسه فقط یه کار از دستش بر میاد... پس می ایسته و می گه:«خداحافظ گلابیا...خداحافظ»
نویسنده:مهدی شفیعی زرگر |