جمعه 11 خرداد ماه سال 1386
گاهی مرا به نام کوچکم بخوان !


 

خرمشهر عزیزم امروز برایت می نویسم نه در روز آزادیت که برای من هر روز روز توست.مرا ببخش اگر در تو آه کشیده ام  اگر از هوایت و از آبت و اززمینهایت دلگیر شده ام .خرمشهر من دوستت دارم که هیچ جا جز تو برایم امن نبود و خاکت عجیب دامنگیر .خرمشهرم غمناک می شوی در یک روز  که تازه خیابانهایت خیابان می شوند وشلوغ.چقدر دلگیر می شوم مثل تو و چقدر زیبا می شوی در این روز کاش همیشه سوم خرداد بود و تو را می دیدم که می درخشی و باز نجیبی در تمام غم های زیر خاکت .خاکی امانتدار


 


 خیلی اتفاقی به وبلاگ علی صالحی بر خوردم،شاعری که شعراشو بی نهایت دوست دارم  ،به ارشیو وبشون هم رفتم و تمام پست هاشون رو خوندم و لذت بردم .برای شما هم چند تا از شعرهای کوتاهشون رو انتخاب کردم و می ذارم و می دونم شما هم خوشتون میاد

 

قهوه ای روشن، قهوه ای تیره   

قهوه ای روشن است چشمانت،

قهوه ای تیره نیز گاهی

انگار قهوه در شیر، کم شود یا زیاد ، تلخ ، بی شکر.

جز مادرم، کسی نسروده بود،

رنگی را که تو خواندی بر چشمانم و رفتی.

چیزی جوانه زد از همین دو جمله ات آن لحظه و بعد

تو نبودی دیگر و من

بی چشم و روشنی ماندم در تاریکی.

ایستادم

امٌا تکیه عمرم بر درخت تناوری بود که تو رویاندی.

به روز دست می سایم و نور می جویم.

به شب می آویزم و کبریت میزنم روبروی چشمانم

و می پرسم رنگشان را  از رهگذران،

تا بیابم کسی را که دوباره بگوید:

چشم های مژه سوخته ات،

انگار قهوه در شیر کم شود یا زیاد،

قهوه ای روشن، گاهی نیز تیره امٌا تلخ.



تلخ منم،

همچون چای سرد

که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.

تلخ منم؛

چای یخ

که هیچکس ندارد هوسش را.



تمام خشمم از جهان و

التهاب نفسم از گریه و

لرزش دستانم از زمان،

در آغوش تو پرپر می شود؛

تا فردا مهیٌای زخم های دوباره باشم.


آه آلزایمر عزیز!

دردهای هفتاد سالگی ام را،

کاش اکنون چاره بودی!



تا صد می توانستم بشمرم

ده تا ده تا و اشتباه،

و پناهگاه تو کمد بود و میز و صندلی های کهنه

که زود پیدا می شدی.

این روزها،

تمام ستاره های کهکشان را هم که بگردم،

جز تن های مبهم و نبودن تو،

چیزی نمی یابم.

کجا پنهان شده ای ؟


هر صبح، مصمٌم به نجات خویشیم

و شب، فرصت صبح فردا را ،

در آستین آلوده به خون و اشک، بهانه داریم

و نمی بینیم کنار هر بهانه شبانه

مرگ، پوزخندزنان، نشسته است.


نمی توانم صبور نباشم

برای رسیدن گیلاس چشمهایت.

بدمستی روزگارم از توست

که صبر هم تحملم را ندارد.


آغاز دیوانگی است

اینگونه که من میخواهم هر نفس بوسیدن چشمهایت را.

زاده شدنم مگر برای همین رسالت نبوده است؟



باور نداشتی

در دستهای کوچکت بگنجم.

حالا دیگر مشتت را ببند،

                خواهش میکنم!



به اسارت تن میدهم

به مرگ

چون آهویی که عاشق صیاد خود شود


ماه بود ،

تنها دکمه پیراهن بلند سیاه تو

که به دندان کندمش بی پروا ،

تا تشعشع عریانی ات ،

خواب برگیرد از چشم جهان و

خجل کند خورشید را.



من

با کدام ثانیه ی عُمرم ،

            قرارِ ملاقات داشته ام

                       که آفریده شده ام ؟


من فاتحِ جهانی ام در اندازه های یک دقیقه ،

بر نقشه ای سرخ و داغ ،

سرزمین باروری در جغرافیای چهره ات ،

وقتی می بوسمت .