آدمک ها
و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام
 
 
آرشیو مطالب

آبان 1384

آذر 1384

دی 1384

بهمن 1384

اسفند 1384

فروردین 1385

اردیبهشت 1385

خرداد 1385

تیر 1385

مرداد 1385

شهریور 1385

مهر 1385

آبان 1385

آذر 1385

دی 1385

بهمن 1385

فروردین 1386

اردیبهشت 1386

خرداد 1386

تیر 1386

مرداد 1386

شهریور 1386

دی 1386

اسفند 1386

فروردین 1387

اردیبهشت 1387

آذر 1387

اردیبهشت 1388

خرداد 1388

تیر 1388

مرداد 1388

شهریور 1388

آذر 1388

دی 1388

بهمن 1388

اسفند 1388

____________________
مطالب اخیر

آه ...مورچه ها

شاکی روزگار منم تموم این شهر متهم

من سردم است وانگار هیچوقت گرم نخواهم شد...

[ بدون عنوان ]

سکوت

تباه

عشق بد من

اینجا دیگر چه جهنمی ست ...

مصیبتی است دانستن تو...

از این تصمیم می ترسم...

موج سبز ...

بگذر از ما ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

نخواستم...

زن...

____________________
پیوندهای روزانه

سایت بزرگ شعر

میخوای چهره دوست دخترتو درست کنی؟

هر چی بخوای این تو هست

____________________
پیوند ها

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امکانات جانبی

RSS 2.0

تعداد بازدیدکنندگان : 57302

 
 
 

پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386

سطر نوشت...

 

 

 

به تقویم خط خطی روی میز نگاه می کنم.امروز روز…ماه…و سال 86 است و سالهاست که صدای شعر جنوب توی کوچه های زخمی می پیچد و سالهاست شاعر با گوشه های خودش تنهاست.

 

 

 

ومن

خسته تر از همیشه

از جستجوی خویش آمده ام.

 

 

 

 

دیوانه ای که در تب تو می گداخت،مُرد

بازار فتنه به قلبش نساخت،مُرد

یک شب نشست پای قمار ستاره ها

خود را درون این غزل خسته باخت ،مُرد

آن شب به ساز این کلمات پریده رنگ

وقتی که چشمان تو را می نواخت،مُرد

امضا

مردی که با تو غزل خیزمی شد

دیوانه ای که تو را می شناخت

مُرد.

 

 (ابوالفضل عماد آبادی)

از خرمشهر      

 


 

می ترسم با گوشه های خودم به گوشه های خانه دل ببندم

می ترسم

با تنم زیر درخت به سبزی جنگل ها خشکم بزند

به دست هایی که برای بازی کم داشتیم

و بگویم آنقدر پوست کندم

آنقدر رفتم

و آمدنم

به خاک نشسته ی مادر است

که به زاد و ولد

عادت است

چقدر توی چارچوب های بی در عکس انداختم

تا بخندم

گریه کنم

انسان متولد

توی بی کسی اش می ماند

انسان متولد

توی شناسنامه می ماند

از من گذشته است

سر گذشتی که بر گردن تو بود

حالا خیلی دیر است برای سردرد هایم

هی دستمالی ببافی.

 

(محمود بغلانی)

از خرمشهر

 


 

چهار شنبه

همزاد زمین

و قرن ها زیستیم

که پدر اساطیری مان

در احساس کاذب

احاطه شد

درخت بینایی را چشید

و در هویتی موهوم

فرو رفت

اتهامش

ما را در منم غرق

و زنده به گور

تمدن فنا ناپذیر کرد

اینک انسان

شاعر سودا زده ایست

که همخانه جنینی متروک  است.

 

(نادر حمیدی)

از خرمشهر

 


 

من خطوط مرده ی چشم تو را می خوانم

تا به جریان تو پیوند شود جریانم

مثل یک کودک بی کس که خیابان گردست

با کمی عشق خودم را به تو می چسبانم

این همه دردکشیده ام که بیایی با من

تا تو را در تله ی وسوسه بگردانم

زندگی فکر بزرگی ست که در من افتاد

مثل یک لخته که بسته در شریانم

ریشه هایی که به معنای تو در ذهنم بود

باز بیرون زده از مرحله ی ایمانم.

 

(عباس آلبوغبیش)

از خرمشهر  

 


کاش می دانستی

آن سایه ی لرزان

در دل آن شب سرد

از پس پنجره آرام گذشت

با تردید

و اندکی بعد

در خم کوچه گم شد

شکل تنهایی یک حادثه بود

که دنبال دلیلی می گشت

تا بگوید

فعل بودنم به صیغه ی آخر رسیده است.

 

(مهدی کرمی)

از خرمشهر

 


به دوری از نگاهتون من دارم عادت می کنم

درسته هر شب تا سحر فقط شکایت می کنم

بد نمی گم من از شما عاشقتونم به خدا

منو ببخشین می دونم دارم جسارت می کنم

خاطره های منو ما دیگه فراموش نمی شه

به عکسای روی دیوار نگاه حسرت می کنم

رویایی رو که با شما شونه به شونه ایستادم

نگین باید خط بزنم احساس غربت می کنم

شما حرفاتونو زدین که راه ما دو تا جداست

اگه می بینین آرومم دارم رعایت می کنم

دستات بوی کوچ میده مرد سر به هوای من

واسه رسیدن به شما فقط عبادت می کنم.

 

(شکوفه مرادی)

از خرمشهر 

 

 


زن از قطار گذشتو قطار با مرد از...

زنی که رفتن او را نگاه می کرد از...

زنی که با همه خواهش و نیاز خودش

رسیده بود به پایان عشق دلسرد از...

گذشته ای که به جانش هجوم می آورد

هجوم خسته ی یک عمر حسرت و درد از...

از این اتاق به بعد او به گریه می افتد

و خاطرات خود را به یاد آورد از...

شبی که مرد به او گفت دوستش دار

و روز بعد جدا شد قطار با مرد از...

و زن که توی سکوتش بلند زمزمه کرد

شبی از این همه شب ها قطار برگرد از.  ..

 

(سمیرا چراغپور)

از خرمشهر  

 


هفت سین

این سفره ی لعنتی

آنقدر سین کم آورد

که آخر پدرم مجبور شد

سکته کند.

 

(غلامرضا اسن)

از خرمشهر  


 

و بعد شروع می شوم

در این مکعب سخت

که ضلع هایش را هم به بازی می گیرد

در بلندی ناخن هایم

کودکیم را کوتاه می کنم

و ذهن

بو می گیرد از کسانی که گذشته اند

جا می مانم

در دفتر های کاهی که رنگ انار گرفته اند

تا خیال پایین امدن نداشته باشم

از شبهایی که مادر برایمان غُصه می گفت.

 

(سارا معماریان)

از خر مشهر         

 

 

 

 

 

پ.ن:  آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد  بازی کاغذی ماست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی  به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

11 نظر

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
example: